پس از سالها فقر؛ به ثروت و شهرت رسيدم و در كهنسالي آموختم كه با پول مي شود آدمها را خريد اما قلب و دل آدمها را... نه.
چارلي چاپلين
پیوند با طبیعت؛ عشق به زندگی
گلزاری، محمود - چه رابطهای است بین هیتلر و گل و باران و درخت؟ آیا میتوان جاری رودی خوشآهنگ را با خوی و منش صدام پیوند زد؟ اینان که در چشمانداز دهها دوربین و ماهواره، بیپرواز و آرام، صدها زن و کودک را به خاک خون کشیدند – اولمرت، لیونی و نتانیاهو را میگویم- چه نسبتی با پرواز کبوترها و ترنم چلچلهها دارند؟
بيترديد براي بسياري از دانشجويان روانشناسي دشوار است كه با قواعد پژوهشي رشته خود، نسبتي بين عناصر زنده و پوياي طبيعت با ويژگيهاي روانشناختي آدميان پيدا كنند.اما روانشناس نامدار معاصر، اريك فروم، نه با استناد به نظريه عمومي سيستمها و يا از منظر اكولوژي حيات، بلكه با تحليلي روانكاوانه، ارتباط اين دوپديده هستي – طبيعت و انسان- را بيان كرده است. او در كتاب " دل آدمي" در فصلي با عنوان "عشق به مرگ و عشق به زندگي" مينويسد: هسته اختلالهاي شديد رواني و جوهر شر راستين ، گرايش مرگ پرستي است. شخصي كه داراي جهتگيري مرگپرستي است، به وسيله هر آنچه زنده نيست، هرآنچه مرده است: جسد، تباهي و زوال، مدفوع و كثافت مجذوب و مسحور ميشود. مرگپرستان مردماني هستند كه دوستدارند درباره بيماري، تدفين و مرگ گفتگو كنند آنها دقيقا زماني جان ميگيرند كه بتوانند از مرگ سخن بگويند. نمونه بارز سنخ مرگپرست محض، هيتلر است. او مفتون تخريب بود، و بوي مرگ را خوش ميداشت . هرچند شايد در سالهاي كاميابياش چنين به نظر ميرسيد كه او تنها درصدد نابودي كساني بود كه دشمن خويش ميپنداشت. اما سرانجام روزهاي غروب خدايان، عيان ساخت كه ژرفترين خشنودي او در مشاهده مطلق و كامل نهفته بود، يعني نابودي مردمان آلمان، اطرافيانش و خودش. گزارشي هرچند تاييد نشده از جنگ جهاني اول معقول به نظر ميآيد: سربازي هيلتر را درحال جزبه و نشئه ديد كه به جسد فاسدي خيره شده و اشتياقي به دور شدن از آن نداشت! ويژگي مرگپرست، گرايش او به زور است يعني قابليت تبديل يك انسان به جسد ... مرگپرست به هرآنچه از رشد بيبهره است و به هرآنچه ماشيني است عشق ميورزد. سائق و آرزوي عاشق مرگ آن است كه زنده را به مرده تبديل كند و با نگرش ماشيني به حيات بنگرد. گويي همه انسانهاي زنده شئ هستند.
"ماروين زونيس" در كتاب شكست شاهانه – كه تحليلي است روانكاوانه از شخصيت محمدرضا پهلوي- او را بيمار خودشيفتهاي توصيف ميكند كه احساس عميق بيكفايتي، ناامني رواني و بدبيني خود را با تكبر، تحقير، اعتقاد به حمايتي فوقانساني و تلاش مداوم براي ويژه بودن و مخصوصا نرينه بودن در چشم ديگران به نمايش ميگذارد.
زونيس با استناد به بررسيهايي كه هينز كوهوت از خيالات پرواز بيماران خودشيفته كرده است، فريفتگي و اشتياق زياد شاه را به پرواز ، ارتفاع و تماشاي قله بلند البرز، و نه كوهنوردي، را نشانهاي از خودشيفتگي او ميداند و مطلب زير را شاهدي بر مدعاي خود ميداند:
"هنگامي كه درآمد نفت ايران در سال 1353 به يك باره افزايش يافت. نخستين شركت خارجي كه شاه سعي كرد آن را بخرد، پانآمريكنايرويز بود. اما پس از مذاكرات مفصل، به شاه جواب منفي داده شد. واكنش او به طور غيرمعمول صريح وافشاگرانه بود. او گفت احساس ميكند كه با او مانند ميكروبي رفتار شده است كه به يك چيز زيبا و معصوم حمله كرده است ! معادل قراردادن خود با ميكروب، بازتاب نوعي مجازات فقدان اعتماد به نفس بود و معادل شمردن يان امريكن با چيزي زيبا و معصوم گواهي بر اين نكته است كه هواپيما و پرواز تا چه اندازه براي او اهميت داشته است." (ص 24 و 25)
اما در ديدگاه فرام- هرچند در يك تحليل ژرف همسو و هماهنگ با نظر كوهوت است- گرايش شاه به پديدههاي هستي گرايشي مرگپرستانه است. او زيبايي و لطافت را نه در گل، بلكه در آهن سرد و زمخت ميديد و در واكنش به سرخوردگي از تملك مادهاي بيجان، خويش را ميكروبي منفور توصيف كرد « ويقول الكافر ياليتني كنت ترابا!»
نگرش ماشيني به موجودات زنده و شئ پنداشتن انسانها، جوهر ذاتي استعمار از نوع مدرن آن است. « امهسزر» بيدارگر نستوه آفريقايي، در طليعه كتاب « گفتاري در باب استعمار » ميگويد: استعمار يعني تبديل كردن انسان به شئ! چه زورمدار مرگآفرين با گونهگوني انديشهها و عواطف ميستيزد و برخلاف نگاه بلند حكمت متعاليه كه هر فرد را نوع مستقلي ميداند با هويت پيچيده و ويژه، تلاش ميكند انسانها را به اشيايي تبديل كند كه همچون عروسكهاي كوكي، همزمان و هماهنگ با حركت دستي به سويي ميروند، به يك موضوع ميخندند و بر حادثهاي واحد اشك ميريزند! استعمارگر تنها زماني با يك چيز، يك گل يا يك شخص رابطه برقرار ميكند كه از آن او باشد. او به تسلط عشق ميورزد و در عمل تسلط، زندگي و شادابي را ميكشد.
البته فرام با آنكه برخلاف فرويد، نظامها و روابط اجتماعي را در شكلگيري شخصيت و رفتار انسانها مؤثر ميداند، اما مانند همه روانشناسان زمينه اصلي جهتگيريهاي فرد را در خانواده و پيوندهاي والدين و كودكان نشان ميدهد.
« مادري كه همواره به بيماريها، شكستها و پيشگوييهاي تاريك براي آينده كودك توجه ميكند، تحتتأثير هيچ تعبير خوشايندي قرار نميگيرد، به شادي كودك پاسخ نميدهد و چيزهاي تازهاي را كه در او رشد و پرورش مييابد مشاهده نميكند، به ظاهر زيان آشكاري به كودك نميرساند، اما ممكن است گرماي حيات و ايمان فرزند خويش را به تدريج از بين ببرد و سرانجام او را با جهتگيري مرگپرستانه بيالايد.»
فراموش نكنيم چرخه حيات، پيوند، تولد و رشد است، همانگونه كه چرخه مرگ، جدايي، سكون و تباهي است. حيات را كه تنها با نيروهاي سازنده، عشق، انگيزش و پيوند گرم تأثيرگذار است ميتوان در مظاهر زنده مانند لبخند يك كودك، پرواز يك پرنده و بازشدن يك غنچه ديد و تجربه كرد. شوريده حالان سرمست زندگي، چشم در چشم سپيدهدم ميدوزند و در انتظار آمدن پيامبر زيبايي و طراوت زمزمه ميكنند:
نرمنرمك ميرسد اينك بهار،
خوش به حال روزگار،
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز
و تن خود را به خنكاي نسيم صبا ميسپارند، تا با تنفس عميق زندگي، حقيقت كلام رسول والاييها را بهتر درك كنند:
گفت پيغمبر ز سرماي بهار تن مپوشانيد ياران زينهار
زانك با جان شما آن ميكند كان بهاران با درختان ميكند
نشانههاي شخصيت مردهپرست را ميتوان در سطح خرد با اعمالي همچون افكندن نهالي سرسبز، خشكاندن پرندهاي نوبال، بستن راه بر جويباري كوچك و به خشم آمدن از زمزمه مرغي آوازخوان ديد و در سطح كلان در توليد انبوه اشياء و مصرف فراوان كالاي بيجان مشاهده كرد.
به گفته فرام: امروزه برداشت ما از زندگي به طرز فزايندهاي مكانيستي شده است، هدف اصلي ما توليد اشياء است و در اين فرايند بتپرستانه اشياء، خويشتن را نيز به كالا بدل كردهايم. همهچيز به چشم عدد و رقم ديده ميشوند. چه شئ باشد چه موجودي زنده! مردمان به ابزار ماشيني بيش از موجودات زنده عشق ميورزند. نگرش به انسان امري مجرد و ذهني است. توجهي كه نسبت به آدميان ابراز ميشود در خود اشياء و خواص مشتركشان و قواعد آماري رفتار جمعي است و نه در يك فرد زنده. همه اينها با نقش روشهاي ايران سالاري دست به دست هم ميدهند. در مراكز غولپيكر توليد، شهركهاي غولپيكر و كشورهاي غولپيكر آدميان به سان اشياء اداره ميشوند و از قوانين اشياء پيروي ميكنند. اما هدف از حقيقت آدمي اين نبوده است كه يك شئ باشد، آدمي چنانچه به شئ بدل شود نابود ميگردد و پيش از آنكه نابود شود نوميد ميگردد و بر آن ميشود كه همه حيات را بكشد. در جامعه مصرفي امروزه، افراد بيشماري هستند كه به اتومبيلهاي گرانبهاي خود و به دستگاههاي الكترونيكي پيشرفته خويش بيش از طبيعت علاقه دارند!
اينك در سرزمين نوروز و در چشمانداز البرز و الوند، كم نيستند نوجواناني كه به جاي جست و خيز كردن در مرغزارها، به گيمنتها ميروند و ساعتها غرق بزنبزن آدمهاي رايانهاي ميشوند، كم نيستند جواناني كه به جاي آشتي با لالههاي وحشي كوهساران، در دالانهاي دنياي مجازي شبكهها ميگردند و خيره شدن به صفحه مانيتور و يا حتي شنيدن صداي افرادي با هويتهاي گمگشته را بر نگرش به سنجاقكي زيبا و گوش سپردن به ترنم جويباري خوشآهنگ ترجيح ميدهند.
بياييد به زندگي عشق بورزيم و براي رشد و شادابي و سلامت خود همچون سهراب باشيم كه ميگفت:
من صداي نفس باغچه را ميشنوم،
چكچك چلچله از سقف بهار ،
من به آغاز زمين نزديكم
نبض گلها را ميگيرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
هركجا برگي هست شور من مي شكفد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيما است
فكر بوييدن گل در كرهاي ديگر
...
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز
لب دريا برويم
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را در آب
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
در به روي پشه و نور و گياه و حشره باز كنيم
من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست که از آن دست که می پروردم می رویم...
نیروی شیطان نیز درون ذهن تو وجود دارد و آن با تو در حال جنگ است شیطان همیشه با احساس ترس ارتباط برقرار می کند خداوند با احساس آرامش ارتباط برقرار می کند شیطان شکایت کننده است و خداوند آرامش بخش است شیطان تو را می فریبد تا قانون خدا را بشکنی و بعد از آن تو را شرمنده می کندشیطان جایی که شما آسیب پذیر هستید را می داند اگر شما می ترسید که فقیر شوید شیطان شما را با پول فریب خواهد داد و ...
شیطان به شما می گوید شما احمقید زشتید خوب نیستید شکست پذیرید بی ارزشید و غیر دوست داشتنی .هدف شیطان خراب کردن ارتباط شما با خداوند است.شیطان نمی خواهد شما با خدا ارتباط داشته باشید.او به شما خواهد خندید زمانی که این کلمات را می خوانید. به یاد داشته باشید خداوند بسیار قدرتمند تر از شیطان است و او عاشق شماست .شما مخلوقات خداوند هستید اثر عالی او در خلقت خداوند به شما هدیه فوق العاده و رایگان به شما می دهد و آن همنشینی با خودش در بهشت جاویدان است.
اوشو
در دعا کردن بايد مانند کودکي باشي که شب را به راحتي مي خوابد،
کـــــــاش !!…………
کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست …
خیلــــــــــــی کوتاه !….
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬
کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم …
... ... کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!….
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد !!
کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت…
کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود …
کاش………
عشق را پیشه کنید
بنشانید به لب حرف قشنگ
بذر نیکی به دل افشانید
دشمنی وسوسه شیطان است
واگر غصه بیاید امروز ،
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید پلی از اینجا
تا ابد سوی محبت برود
باد را بذری سپارید
که بکارد
به در هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بده!
در حضور خارها هم ميشود يک ياس بود
در هياهوي مترسکها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها،
شيشه هاي مات يک متروکه را الماس بود
دست در دست پرنده، بال در بال نسیم،
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
کاش ميشد حرفي از "کاش ميشد" هم نبود،
هر چه بود احساس بود و عشق و ياس بود...
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری
زندگی همین است!
" />
سهراب سپهری
دشتها آلوده ست ، درلجنزار گل لاله نخواهد رویید، در هوای عفن آوازپرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم،
گل گندم خوب است ، گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلهارا علف هرزه کین پوشانده ست.
هیچکس فکرنکرد که در آبادی ویران شده دیگرنان نیست
... وهمه مردم شهر، بانگ برداشته اند، که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است،
که به غیر از انسان ، هیچ چیز ارزان نیست.
مثل درخت باش که در تهاجم پائیز هرچه را بدهد روح زندگی را برای خود نگه میدارد.
مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:....
شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
وقت نداریم. عقبیم...». اینها واقعاً بیمار خیالبافی های کاهلانه ی خود هستند.
وقت علی الاصول بسیار بیش از نیاز انسان است. ما وقت بی مصرف مانده و بوی ناگرفته ی بسیار در کیسه هایمان داریم؛ وقتی که تباه می کنیم، می سوزانیم و به بطالت می گذارنیم. بسیاری از ما می توانیم پنج برابر، ده برابر یا بیش برابر آنچه کار می کنیم، کار کنیم، یاد بگیریم، بیافرینیم، تغییر بدهیم.
انسان شهری، عجیب در بیکارگی و بطالت فرو رفته است: بهانه جویی، وراجی، شوخی های مبتذل خجالت آور، ولگردی های بدون عمق، وقت کشی، خواب های طولانی پیر کننده... و همیشه در انتظار حادثه ای غریب و دگرگون کننده: اگر نه معجزه ای، دست کم کرامتی... و ناگهان حل شدن جمیع مشکلات ... اما این نوع برخورد با زندگی فقط تباه کردن زندگی است.
زندگی فقط در روزمرگی اش زندگی است و می تواند سرشار از شادمانی و خوشبختی باشد:
در روزمرگی سلامت، روزمرگی بدون فساد.
هرچیز والای عظیمی هم در همین روزمرگی ها جاری است؛ هرچیز غول آسای تکان دهنده ی ماندگاری که به ذهنت می رسد؛ و یادت باشد که هر چیز معمولی عادی نیست. عادی، نفرت انگیز است، اما معمولی می تواند عمیق، پاک، روشن، تفکر انگیز با ابعادی از بی زمانی و بی پایانی باشد.
انسان شهری، عجیب در بیکارگی و بطالت فرو رفته است: بهانه جویی، وراجی، شوخی های مبتذل خجالت آور، ولگردی های بدون عمق، وقت کشی، خواب های طولانی پیر کننده... و همیشه در انتظار حادثه ای غریب و دگرگون کننده: اگر نه معجزه ای، دست کم کرامتی... و ناگهان حل شدن جمیع مشکلات ... اما این نوع برخورد با زندگی فقط تباه کردن زندگی است.
زندگی فقط در روزمرگی اش زندگی است و می تواند سرشار از شادمانی و خوشبختی باشد:
در روزمرگی سلامت، روزمرگی بدون فساد.
هرچیز والای عظیمی هم در همین روزمرگی ها جاری است؛ هرچیز غول آسای تکان دهنده ی ماندگاری که به ذهنت می رسد؛ و یادت باشد که هر چیز معمولی عادی نیست. عادی، نفرت انگیز است، اما معمولی می تواند عمیق، پاک، روشن، تفکر انگیز با ابعادی از بی زمانی و بی پایانی باشد.
متني از كتاب "يك عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهيمي:
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز . بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند...
تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نریزد ...
Paulo Coelho_ Be Like The Flowing Rive
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.
خدایا!
خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم.
با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم.
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه اي مي نوشت .
بالاخره پرسيد :
- ماجراي کارهاي خودمان را مي نويسيد ؟ درباره ي من مي نويسيد ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشيد و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ي تو مي نويسم اما مهم تر از نوشته هايم مدادي است که با آن مي نويسم .
مي خواهم وقتي بزرگ شدي مانند اين مداد شوي .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد .
- اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است که ديده ام .
- بستگي داره چطور به آن نگاه کني . در اين مداد 5 خاصيت است که اگر به دستشان بياوري ، تا آخر عمرت با آرامش زندگي مي کني .
صفت اول :
مي تواني کارهاي بزرگ کني اما نبايد هرگز فراموش کني که دستي وجود دارد که حرکت تو را هدايت مي کند .
اسم اين دست خداست .
او هميشه بايد تو را در مسير ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهي بايد از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني . اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تيزتر مي شود .
پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي .
صفت سوم :
مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه از پاک کن استفاده کنيم .
بدان که تصيح يک کار خطا ، کار بدي نيست . در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري مهم است.
صفت چهارم :
چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست ، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است .
پس هميشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
هميشه اثري از خود به جا مي گذارد .
بدان هر کار در زندگي ات مي کني ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کاري مي کني هوشيار باشي و بداني چه مي کني .
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت
حق شناسی و وفاداری آن است که پاسخ صداقت را با صداقت داد
پاسکال




